۲۴ - مهر - ۱۳۹۱
محمدحسین خسروپناه


 


   مصطفی شعاعیان از جمله مبارزان جنبش چپ ایران در دهه‌های چهل و پنجاه است که در طول زندگی کوتاه، اما پرفراز و نشیب خود، در توضیح و تشریح نظرات خود زمینه های مباحث نظری، تاریخ معاصر ایران، وقایع منطقه‌ای و جهانی، هنر وادبیات و … چهار کتاب وبیش از سی مقاله نوشت، برای تحقق هدفها و آرمان‌هایش تلاش کرد و در این راه جان باخت؛ با این حال، همواره در حاشیه جنبش چپ بود و در حاشیه هم ماند. او نه در زمانه خود و نه در سال های بعد نظریاتش مورد توجه قرار نگرفت و به  جریان فکری و سیاسی تبدیل نشد. این وضعیت پیش از هرچیز ناشی از اندیشه و عمل شعاعیان در سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۴ است. در حوزه اندیشه  شعاعیان به نقطه نظرهایی رسیده بود و مواضع نظری داشت که مغایر مواضع نظری حاکم بر چپ ایران بود و در عرصه عمل سیاسی و مبارزاتی از خط مشی حاکم بر مبارزه با رژیم شاه تبعیت می کرد و ابتکاری از خود ارائه نکرد تا احتمالا رهروی بیابد.

 مصطفی شعاعیان

حوزه اندیشه

ویژگی بارز اندیشه شعاعیان در ذهن پرسشگر و انتقادی او، برخورد غیر جزمی، مستقل و همراه با اعتماد به نفسش به نظرات و مواضع کلاسیک های مارکسیسم و جنبش جهانی کمونیستی است، وگرنه به گواهی آثارش شناخت و آگاهی او از مارکسیسم و نحله‌های گوناگون آن مانند بیشتر مارکسیست های ایرانی آن دوره ـ به خصوص آنهایی که در ایران و در اختناق دیکتاتوری شاه زندگی می کردند ـ اندک بود.

شعاعیان بر این نظر بود که اساسا آزادی اندیشه ضروری است و نباید از آن هراسید:” طبقه کارگر به درستی می داند که تیرباران کردن مغزها به بهانه زیان بخشی اندیشه ها، خود به سهم خویش گواه درماندگی در برابر منطق نیرومندی است که نیرومندیش از نیروی تاریخی متکامل تر از آن تراویده است و از آنجا که پرولتاریا به استواری استخوان بندی منطق و فرهنگ خود از یک سو و فراز تاریخش از سوی دیگر آگاهی دارد، پس هرگز از برخورد اندیشه ها هیچ دهشتی ندارد.« بر همین اساس، شعاعیان از نقد اندیشه و عمل دیگران ـ دوست و دشمن ـ ابایی نداشت و خواستار نقد نظراتش از سوی دیگران بود و با اعتماد به نفسی که داشت نه تنها از آن استقبال می کرد بلکه به اصرار خواستار آن بود. زیرا، براین باور بود که :« انتقاد رفیقانه و دوستانه، اصولی تر و واجب تر از انتقاد به دشمنان خلق است. وگرنه سهل انگاری و چشم پوشی و ماستمالی انتقاد دوستان و به ویژه رفقا،هرچه هست، عملی کمونیستی نیست و هرچه نیست عملی منحط هست.» (۱)

  از نظر شعاعیان مهم‌ترین آفت‌های اندیشه و تفکر عبارت است از : جزم اندیشی و عدم برخورد انتقادی، نقل قول پرستی، شخص پرستی.

روی جلد کتاب « دربارۀ روشنفکر »

 درباره آفت جزم اندیشی که آن را « خواری دهشتناک »  می دانست، می نوشت : «همه کس در نهایت هنرمندی آماده است هزاران بحر طویل غرا درباره اینکه مارکسیسم، شریعتی جامد نیست بنویسد و دکلمه  کند و در کمال سخنوری در پیرامون اینکه دیگر مرام ها و همه کیش ها به  گوهر خشک و جامدند داد سخن دهند؛ ولی همین که در کردار، کسی کوچکترین خرده ای می خواهد به مارکسیسم یا لنینیسم بگیرد بدون درنگ مشت ها گره می شود و قنداقه های تفنگ بالا می‌آیند و با نیرویی هرچه تمام تر به دهان گوینده کوبیده می شود یعنی که گُه مخور!» حال آنکه «بنابر گوهر دانش، همواره می توان درباره هر بررسی شک کرد » و این شک شامل همه اندیشه ها و نظرات می شود و استثنا بردار هم نیست. بنابراین «همواره می توان بررسی های مارکس و انگلس و لنین و مائو و دیگران را بر پایه نتایجی که در کردار داده اند و بر پایه واقعیات عینی به بررسی نوینی گرفت.» شعاعیان در ریشه یابی علت جزم اندیشی در ایران به «سنت اندیشه کشی» می رسد و در این باره می نویسد: « زندگی و بارآمدن در پهنه ای سرشار از زبونی و توسری خوری های بیشمار استبداد بی پیر، بریدن زبان به کمترین بهانه، کوبیدن مغز حتی برای شادی و تفریح، خفه کردن هرگونه اعتراض برای «امنیت»، به گور سپردن هر اندیشه نوینی بدین منطق آزادمنشانه که « تو را چه به این غلطا؟! ». سخن کوتاه : فرمانروایی دیرپای خودکامگی پلیدانه شاهنشاهی ارتجاع ـ استعمار بر جامعه باعث شده است که حتی پیکارگران با این پدیده ننگین و تباهی بار، خود نیز به آلودگی های آن آلوده باشند. کما اینکه حتی بسی از آنها که می خواهند با این خودکامگی سیاه و تباهی آفرین نیز نبرد کنند خود در عین حال با همان شیوه ها با اندیشه ها و اعتراض های نوین، با اندیشه ها و اعتراض هایی که دلپسندشان نیست روبرو می شوند و می کوشند تا به شیوه های گوناگونی که سراپا پیراسته از هرگونه منطق و دلیل است و در عوض یکپارچه مشت و بهتان و سرنیزه و هوچیگری است، آنها را به  گور سپارند.»


مصطفی شعاعیان و جلال آل احمد، در اسالم

در حقیقت در چنین جوامعی استقلال اندیشه و برخورد انتقادی امری نادر می شود و جزم اندیشی و نقل قول و شخص پرستی جایگزین تفکر می‌گردد. شعاعیان درخصوص نقل قول پرستی نزد مارکسیست‌های ایرانی که از آن به عنوان« آیه پرستی»  یاد می کرد، چنین می نویسد: « نمود دیگری از استعمارزدگی مغزی و فرهنگی است که آدمی به جای اینکه آزمون های عینی و خرد ناشی از آن را همچون اصولی ترین افزارهای شناخت خود برگزیند نخست بیاید و کسانی را به مانند پیامبر در دل خود بیاراید و سپس هیچ چیز را نپذیرد و رد نکند مگر آنکه انگ آن پیامبرانی در پای آن خورده باشد که از سوی نیروهای جادویی جهانی در فراسوی همه جهان ها و از ازل برای پیامبری برگزیده شده اند. چنین رفتاری در هر مرام و فلسفه ای، به هر رو، بنیادی و یا انگیزه داشته باشد راستی را که در مارکسیسم و مرام طبقه کارگر هیچ گونه، حتی مویرگی را که ندارد پیشکش، درست ضدآنست. آیه و مارکسیسم از بُن دشمن یکدیگرند.» شعاعیان از مارکسیست های ایرانی انتقاد می کرد که همین تعلق خاطر آنها به نقل قول پرستی مانع  می شود  که مستقل بیندیشند و اندیشه و اثری فارغ از نقل قول های متعدد، با ربط و بی ربط را مورد تامل و توجه قرار دهند. در این باره می نوشت :« بسیاری از آنهایی هم که دوست دارند در راه طبقه کارگر ستیزه کنند و مبشر مارکسیسم و آرمان کارگری باشند آیه پرستی را پیشه کرده اند. ولی این کمترین در متن های پیشین [کتاب] انقلاب کوشید که از آیه آوری بپرهیزد؛ یعنی برای اثبات اینکه فلان اندیشه کارگری هست یا نیست خود را ناگزیر نکند که یک کامیون سنگ نوشته از گوشه و کنار کتاب های این و آن بیرون کشد و همچون برگه هایی بی چون و چرا به دادگاه داوری خواننده پیشکش کند. این کار از بن نکوهیده بوده و هست.»

در مورد “شخص پرستی ” نیز که یکی دیگر از آفت های اندیشه می دانست، می نوشت: « راستی را که اغلب آیه پرست نیستند، پیامبرپرستند. به چه معنا ؟ بدین معنا که اغلب سخن بر سر گوهر  آرمان یا ایدئولوژی نیست، سخن بر سر آدم معینی با ابعاد فیزیکی و زندگی و خودویژگی های مادی ثابت است.» هرچه آن آدم معین بگوید درست است و چند و چونی هم در نظراتش لازم نیست . به عبارت دیگر، شخص پرست در مرتبه نازل تری از نقل قول پرست جای می گیرد . زیرا اگر نقل قول پرست با ارائه نقل قول هایی می خواهد گفته خود را اثبات کند شخص پرست چنین دغدغه ای ندارد بلکه صرفا به دنبال موضع افراد در قبال آن شخص خاص است تا نسبت خود را با افراد مشخص کند.

در آثار شعاعیان کمابیش پایبندی او را به دوری جستن از این آفت ها می توان دید. یکی از نتایج فارغ بودن شعاعیان از جزم اندیشی، برخورد او با لنین و لنینیسم است.

روی جلد کتاب « نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل »

شعاعیان در جریان نوشتن کتاب « نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل » به رد لنینیسم می رسد و بعداً در کتاب «شورش» (که در پی تذکرات چریک های فدایی مبنی بر اینکه آنچه  تو شورش  می خوانی در مارکسیسم انقلاب  نامیده می شود، نام آن را به  « انقلاب » تغییر داد) نظریاتش را در این زمینه به طور مشروح بیان کرد. اگرچه رد لنینیسم و تأکید بر « دگردیسی لنین به اندیشه مندی ضد انقلابی [….] در حوالی ۱۹۲۰»  نشان از استقلال فکری  و جسارت و شهامت زیاد شعاعیان دارد و او را از همتایان خود متمایز می کند اما در همین جا می توان به کاستی های سواد تئوریک و اندیشه شعاعیان نیز پی برد. مسئلۀ بنیادین درحوزۀ اندیشه،شهامت بیان نظر نیست بلکه بنیان و اساس استدلال و چیستی آن اندیشه است و در اینجا، این است که شعاعیان برچه اساس واستدلالی لنین را اندیشه مند ضد انقلابی دانسته و لنینیسم را رد کرده است. شعاعیان تعریف مشخصی از لنینیسم ارائه نمی دهد؛ گاه آن را مترادف با نظریۀ سوسیالیسم در یک کشور می داند و گاه آن را مساوی با همزیستی مسالمت آمیز سرمایه داری وسوسیالیسم  ودر مواردی مترادف با سیاست خارجی دولت شوروی و …محسوب می کند. به عبارت دیگر، شعاعیان چندان شناخت و تسلطی بر آثار و نظرات لنین ندارد تا بتواند لنینیسم را تعریف کند. گو اینکه همین کاستی را به صورت جدی تر و ریشه ای تر در مورد مارکس، کمینترن و متفکران مارکسیست قرن بیستم نیز دارد. آنچه موجب شد شعاعیان، لنین را اندیشه مند ضدانقلابی بداند و لنینیسم را رد کند، آن بود که انتظار داشت لنین به محض پیروزی، عَلَم مبارزه با جهان سرمایه داری را برافرازد نه این که بخواهد تضاد خود با جهان سرمایه داری را به روش« همزیستی مسالمت آمیز» حل نماید و به این ترتیب تا سطح  قابل سازشی، با جهان ضدانقلابی، پایین بیاید. به عبارت دیگر، شعاعیان که تصور می کرد شرایط عینی انقلاب در جهان مهیا است و فقط باید شرایط ذهنی را آماده کرد، خواهان گسترش انقلاب به بیرون از مرزهای شوروی بود تا هر انقلاب پس از پیروزی در یک کشور به کشور دیگر کشانده شود و بدینسان طی چند دهه، انقلاب جهانی به پیروزی برسد و سوسیالیسم  جهانگستر شود. با چنین تصوری از انقلاب بود که  به محدودماندن انقلاب در کشور شوروی و در پیش گرفتن همزیستی مسالمت آمیز با سرمایه داری خارج از مرزهای شوروی معترض بود و آن را خلع سلاح و خاموش کردن آتش انقلاب می دانست. شعاعیان بدون توجه به تلاش هایی که در سال های ۱۹۱۷ـ ۱۹۲۰در اروپا و آسیا به عمل آمد و به نتیجه نرسید، اراده گرایانه معترض است که چرا لنین به «صدور انقلاب» اقدام نکرد و در پاسخ به این نظر که انقلاب صادراتی نیست، می نوشت: « این که انقلاب کارگری صادراتی نیست از بُن یاوه است .» دلیل دیگر شعاعیان برای رد لنینیسم و لنین، شیفتگی اش به اسلحه و مبارزۀ مسلحانه در دهه پنجاه بود؛ تاکید بر نقش توده ها و سازماندهی مبارزه سیاسی و صنفی کارگران و اقشار زحمتکش از سوی حزب کمونیست  در نوشته های لنین و نفی مبارزه مسلحانه که ماجراجویی انقلابی می نامیدش، باعث می شد تا شعاعیان لنینیسم را نه تنها ایدۀ انقلابی به حساب نیاورد، بلکه آن را سخت مرگبار بداند. موضع شعاعیان نسبت به لنین عامل اساسی بی توجهی و کنارگذاشتن او از سوی بدنه اصلی جنبش چپ ایران بود.


روی جلد کتاب « شورش نه، قدمهای سنجیده در راه انقلاب »

عرصه عمل

از نظر خط مشی مبارزاتی، شعاعیان در دهه چهل از مشی سیاسی ـ صنفی دفاع و آن را دنبال می کرد. او بر این باور بود که مبارزۀ سیاسی در ایران صورت جبهه ای و نه طبقاتی دارد و تأکید می کرد که از طریق تشکیل جبهه ای از نیروهای سیاسی مخالف رژیم شاه اعم از ملی، مذهبی و مارکسیست است که می توان رژیم شاه را سرنگون کرد. در سال ۱۳۴۷، بر اساس چنین ارزیابی ای بود که شعاعیان به همراه بهزاد نبوی، پرویز صدری و رضا عسگریه محفلی را تشکیل داد که  داعیه بزرگی هم نداشت و فعالیتش محدود به مطالعه، بحث وجدل سیاسی و پخش اعلامیه بود.


روی جلد کتاب « مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقلابی »

در ابتدای تشکیل این محفل، شعاعیان به «کُر بزرگ ملی» می اندیشید. «انقلابی همگانی که صدای رسای آن می بایست از کارخانه ها و دانشگاه بلند شود و برهمه طنین انداز گردد.» شعاعیان یکی از راه های تحقق آن انقلاب همگانی را «گسترش دانش انقلابی» می دانست و تأکید می کرد :«نه تنها عامۀ مردم بلکه انقلابیون وقت نیز از نظر دانش انقلابی و حتی دانش عمومی در سطح نازلی قرار دارند و نکات زیادی در ارتباط با جنبش های سیاسی- و اجتماعی ایران مبهم و نامکشوف باقی مانده است .» درآن مقطع، برخلاف بسیاری از مبارزان جوان که در پی تدارک مبارزه مسلحانه با رژیم شاه بودند، شعاعیان مبارزۀ مسلحانۀ چریکی را بر نمی تابید و با آن مرزبندی می کرد ؛ به طوری که «کانون چریکی » به مثابه موتور کوچک انقلاب را که قرار بود موتور بزرگ انقلاب یعنی مردم را به راه بیندازد، قبول نداشت و آن را به منزلۀ نادیده گرفتن نقش توده ها می دانست. در برخورد با طرفداران کانون چریکی از آنها به عنوان «عناصر خرده بورژوایی » یاد می کرد که می خواهند « انقلاب را به مضحکۀ قهرمان بازی های خود درآورند .»


روی جلد کتاب « چند برخورد »

واقعۀ سیاهکل (۱۹ بهمن ۱۳۴۹ ) نقطه عطفی در زندگی شعاعیان بود و دگرگونی اساسی در اندیشه و خط مشی سیاسی او پدید آورد. تحت تأثیر آن واقعه، شعاعیان و اعضای محفلش فعالیت های خود را در جهت دست زدن به مبارزۀ مسلحانه تغییر دادند. این دگرگونی در اندیشه شعاعیان چنان عمیق بود که از آن به بعد، شعاعیان بدون توجه به اصول مارکسیسم، مشی مسلحانه را به عنوان ملاک و معیار اصلی تعیین هویت جریان مارکسیستی در نظر می گرفت .او در این باره از جمله نوشت: « هیچ سازمانی نمی تواند مارکسیستی باشد مگر آن که نخست به توده ـ اسلحه [و] به کارگر ـ اسلحه بیندیشد. هر چیز دیگری، در حاشیۀ اسلحه ـ توده ـ کارگر جای دارد .»

شعاعیان برای اثبات ضرورت مشی مسلحانه و کارآمدی آن در ایران خود را نیازمند ارائۀ تحلیل و دلایل از شرایط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه و حکومت ایران نمی دانست. زیرا، به باور او در همه جا شرایط عینی انقلاب آماده است و آنچه مانع انقلاب مردم شده، عدم آمادگی شرایط ذهنی است و باید شرایط ذهنی را آماده کرد که آن هم وظیفۀ پیشاهنگ است. اگر نیروی پیشاهنگ قاطعانه اقدام کند طبقۀ کارگر و تودۀ مردم به دنبال او حرکت کرده و انقلاب می کنند؛ بر اساس چنین تلقی اراده گرایانه ای شعاعیان می نوشت : « آیا حزب طبقه  کا رگر و پیشتاز طبقه، خود می تواند و می باید تا زمان قیام یا خیزش خودبخودی توده و طبقه کارگر از آغازیدن جنبش مسلحانه از نطفه گذاری انقلاب بپرهیزد؟ و تنها به این دلخوش کند که به طبقه کارگر و توده مژده دهد : یگانه راه رستگاری، انقلاب است ؟ مسلما نه! پس حزب طبقه کارگر بایستی خود پیشاپیش، انقلاب را با نیروی خود منتها از مرحله نطفه ای آغاز کند و در پویش همین جنبش مسلحانه، طبقه کارگر و توده را انقلابی کند و به انقلاب بکشاند.» به دلیل همین ویژگی است که « سازمان پیشتاز یا حزب طبقه کارگر ناچارا بایستی به ویژه سازمانی جنگی و بدون هرگونه درنگی  وازهمان آغاز سازمانی جنگی نیز باشد.» چون سازمان جنگی نمی تواند نظامی نباشد « پس حزب طبقه کارگر به ناچار سازمانی نظامی نیز هست.»

بر اساس چنین تلقی ای از مبارزۀ مسلحانه، شعاعیان واعضای محفل او که خود را در مقام سازمان پیشتاز طبقه کارگر می‌دانستند، برنامۀ عملی را برای خود در نظر گرفتند  که نه تنها ماجراجویانه، بلکه خارج از توان آنها و مجموع گروه های چریکی ایرانی بود. « ما می خواستیم چنان تشکیلات پیچیده ای را سامان دهیم که بتوانند در یک لحظۀ جان بخش آسمانی چاه های نفت و پالایشگاه ها و خطوط آهن و دخانیات و لوله های گاز و برخی دیگر از این گونه هدف ها را درهم بکوبد تا بدینسان دشمن را چندی زمینگیر کنیم و درعوض، شرایط مناسبی برای زندگی جنبش فراهم کنیم.»، در حقیقت، هدف چنین عملیات خانمان برباددهی این بود که مشکلات اقتصادی  واجتماعی مردم عمیق تر و دوچندان شده و نارضایتی ها و پس از آن ناآرامی ها دامن زده شود.
محفل شعاعیان علی رغم طراحی چنین عملیات دور و درازی، بدون انجام هیچ گونه عملیاتی لو رفت. مدتی بعد شعاعیان به همراه نادر شایگان شام اسبی گروهی دیگر را تشکیل داد که بعداً به «جبهۀ دموکراتیک خلق» معروف شد. این گروه نیز به مشی مسلحانه معتقد بود ولی علی رغم عضو گیری و پاره ای اقدامات تدارکاتی، در عرصۀ عمل موفقیت خاصی به دست نیاورد و سرانجام، شعاعیان و باقی ماندۀ گروه به چریک های فدایی پیوستند.


روی جلد کتاب « یگانه متفکر تنها، مصطفی شعاعیان »

 در این مرحله نیز شعاعیان همچنان به مبارزه به صورت جبهه‌ای می اندیشید و با اینکه خود را مارکسیست می‌دانست، به طور همه جانبه با مجاهدین همکاری می کرد؛ شعاعیان از یک سو پوسته های نارنجک را که محفل شعاعیان ساخته بود و پول هایی را که ذخیره کرده بودند به مجاهدین داد و از سوی دیگر، برخی مطالب از جمله یادنامۀ کشته شدگان مجاهدین، پیشگفتار دفاعیات اعضای زندانی مجاهدین در دادگاه نظامی و … را برای مجاهدین نوشت و گویا در برخی فعالیت های عملی مجاهدین طرف مشورت بوده است که نمونۀ شناخته شدۀ آن  طرح فرار رضا رضایی از دست ماموران ساواک است.

شعاعیان در آثار خود به اشکال مختلف تلاش می کرد که برای پیشبرد فعالیتهای عملی طرفداران مشی مسلحانه به آنها راهکارهایی ارائه دهد  که منجر به پیشرفت و گسترش فعالیت هایشان شود؛ مثلاً، در مورد نحوۀ برخورد با مردمی که هنگام درگیری مبارزان مسلح با مأموران امنیتی  وانتظامی برای دستگیری مبارزان به ماموران کمک می کردند، شعاعیان مبارزان را به عمل قاطعانه دعوت می کند. او در مقالۀ «چند یادداشت »، از حادثه ای سخن به میان می آورد که در جریان آن مجاهدی برای خلع سلاح به پاسبانی هجوم می برد ولی در اثر حمله حملۀ مردم، ناکام می شود. مجاهد درحالی که از تهدید مردم با نارنجک ناامید می شود به حیات خود با بلعیدن قرصی سیانور خاتمه می دهد. شعاعیان در جمع بندی و نتیجه گیری از این واقعه می نویسد :« این موضوع برای یک داستان رمانتیک، مائدۀ خوبی است لیکن برای انقلاب رویـۀ خوبی نیست. بدیهی است که بهترین شیوه، انفجار نارنجک در میان مردم بود تا زین پس در برابر چریک ها نایستند و بدان سال عملاً به سود ضدانقلاب  دست به کار نشوند.» این راهکار از سوی کسی مطرح می شد که چند سال  قبل بر ضرورت گسترش آگاهی مبارزان و مردم تأکید می کرد  و اینک درنمی یافت که مشکل اصلی در این است که مردم آن مجاهد را نه مبارزی پیگیر منافع مردم بلکه خرابکاری که باید به مجازات برسد، می دانستند و از این رو علیرغم آگاهی از مخاطرات جانی برای خود برای دستگیریش تلاش می‌کردند. شعاعیان به جای آن که بگوید باید توده مردم را آگاه کرد، راه چاره را در انفجار نارنجک و کشته شدن مردم می‌دید تا از آن به بعد،  کسی از ترس و نه آگاهی در مقابل مبارز مسلح نایستد. راهکاری که خوشبختانه مورد پذیرش گروه‌های چریکی قرار نگرفت.

***

شعاعیان در عرصه عمل راه به جایی نبرد و در حوزه اندیشه نیز ، برخلاف آنچه می پنداشت، آثارش نادیده گرفته و به  فراموشی سپرده شد. گو اینکه بحث ها و نظرات او درباره سوسیالیسم  و انقلاب چنان پایه و مایه ای نداشت که بتواند ماندگار شود. از این رو، اکنون تنها در بررسی تاریخ جنبش چپ ایران است که می توان به آن آثار پرداخت و نسبت شان را با دیگر آراء و عقاید مارکسیست های ایرانی دهه های چهل و پنجاه سنجید.  از میراث شعاعیان تنها چیزی که همچنان جلب نظر می‌کند، تاکید او بر استقلال فکری و فاصله گرفتن از آفت های اندیشه است.

پی‌نوشت‌ها:
۱. نقل قول های این نوشتار جملگی برگرفته از کتاب  « انقلاب  »، نوشته مصطفی شعاعیان است که در تابستان  ۱۳۵۴ از سوی انتشارات مزدک  منتشر شد.

نظر شما